تبليغاتX
از دلت یک انار می افتد...






















از دلت یک انار می افتد...

رفتی و دلتنگی نمی ذاره...

از شوق تکرار تو لبریزم

با اینکه آغوشم برات بازه

پشت سرت دریا نمی ریزم

 

رفتی و دلتنگی نمی ذاره...

با رفتنت دنیامو گم کردم

تو با خدای عاشقت خوش باش

وقتش رسیده بی تو برگردم...

 

رفتی و دلتنگی نمی ذاره

این آخر دنیاست...می دونم

با اینکه گفتم بی خیال تو...

برگرد!  من دیگه نمی تونم....

 

 

سلام...

نمی شه گفت با تو بهم خوش نگذشت

نمی شه گفت بد بودی

نمی شه هم آرزو کرد 2باره تکرار شی...

با این همه...

تو به تاریخ پیوستی

حالا دیگه فقط یه خاطره ای که هیچوقت نمی تونم فراموشش کنم.

تموم شدی...

خوب تموم شدی ولی به سختی...

 

 

تحویل سالهای بلاتکلیف

در آخرین شمارش نامعکوس

یک رود...یک همیشه ی در جریان

یک موج...در کشاکش اقیانوس

 

تحویل سالهای بلاتکلیف

در رودخانه های پر از بن بست

سخت است اینکه بی تو به خوش...بخ...تی...

سخت است اینکه بی تو بفهمم هست...

 

از موج ها بگیر سراغم را

ای اتفاق سر زده ی جاری!

تو نیستی و ثانیه ها مرگند..

برگرد...نه...نگو که تو ناچاری..

 

بشمار هفت سال پیاپی را

در رودخانه ای که رها کردی

بشکن حصار تنگ بلورت را

دریا معطل است تو برگردی...

 

خداحافظ سال نود....!!!

خداحافظ...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 12:24 PM توسط زهرا حاجی حسینی| |

شناسنامه ی من یک دروغ اجباری ست

هنوز تا متولد شدن مجالم هست...

 

امسال برای اولین بار دور از خانواده م یه سال بزرگ تر شدم...

یادمه پارسال آینده ی بی نهایت مجهولی داشتم ، ولی حالا حداقل یه تصویر کلی از مسیری که نمی دونم به کجا ختم می شه دارم...

و نمی دونم چرا حس می کنم سال به سال به کودکی هام نزدیک تر می شم!

این شعر هدیه ی من به خودمه!

تا حالا همچین وزنی رو تجربه نکرده بودم! خیلی اذیتم کرد ولی از سرودنش لذت بردم.

تا اونجایی که تونستم سعی کردم ایراد وزنی نداشته باشه.

وقت زیادی رو برای ویرایش صرف نکردم ولی چون مناسبتیه می ذارمش اینجا.راهنماییم کنید لطفا"...

 

با اینکه جریان گرفته ام در تو

به موج ها آرزو نمی آید

نه...اعتمادی به صلح دریا نیست

طوفان که از روبرو نمی آید

 

هر لحظه در ماه غوطه ور بودم

تا قطره قطره به من بپیوندی

ماهی شدن ، سرنوشت ما بوده

اما به دریا ، تو دل نمی بندی

 

در کودکی های بی سرانجامم

تصویر ماتی همیشه تاریکی

من جز تو از هرچه هست دور و تو

به هرچه جز من همیشه نزدیکی

 

دلگیرم از ترس کودکانه ی خود

از رفتنت...از بهانه های تو

سست اند...اما هنوز عادی نیست

دل کندن از امن شانه های تو

 

یک سرنوشت بدون بازیگر

تو پشت صحنه...من این ور پرده

من سال ها حبس بوده ام در خود

ای زندگی!   ای گناه نا کرده!

 

باور نکردم دروغ هایش را

آن فالگیر از خطوط پیشانی م

فهمید رد عبور تو پیداست

در مرگ تدریجی زمستانی م

 

هی می شکستم درون تنهایی م

هر روز با مرگ عهد می بستم

دور از تو می شد چه انتظاری داشت؟

از کودکی های دور از دستم

 

من زنده ام...جاری ام...ولی طوفان

از کودکی های من تو را برده

گیرم که باور کنم حضورت را

در جشن میلاد دختری مرده

 

امسال هم بی تو جشن می گیرم

تاریخ اجباری تولد را

سخت است...اما هنوز می بینم

در بهت آغوش امن تو خود را...

 

                                                90/11/24

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 6:8 PM توسط زهرا حاجی حسینی| |

همیشه می دونستم دانشجو که شدم فاز زندگیم به کل عوض می شه...

و می دونستم زندگی جدیدمو دوست خواهم داشت...هر چند هیچ وقت از حال و روزم ناراضی نبودم ، حتی پارسال که درگیر کنکور بودم...

تا اینکه دانشگاه قبول شدم...اونم دانشگاه شهری که تا حالا حتی از دور هم ندیده بودمش!!!

اما حس خوبی داشتم بهش...می دونستم که می تونم بهش عادت کنم و حتی دوستش داشته باشم...

روز اولی که وارد دانشگاه کاشان شدم به نظر خیلی بزرگ و عمیق و یه خرده هم ترسناک بود...

ولی یکی دو هفته که گذشت فهمیدم کشف کردنش اونقدرام  سخت نیست...

مهم اینه که از همون روز اول دوستش داشتم.

روزای اول هروقت توی دانشگاه سوتی می دادیم یا از کسی آدرس می پرسیدیم بهمون می گفتن "ترم اولی"!!!

حتی اگه یکی ترم آخر هم بود و یه اشتباهی مرتکب می شد "ترم اولی" صداش می کردن! و خیلی زود متوجه شدیم از این لفظ استفاده های مختلفی می شه،مثلا" برای  فحش دادن ، مسخره کردن ، متلک گفتن و گاهی اوقات هم دلداری دادن ماها وقتی سوتی می دادیم!!!

و از اون به بعد آرزو می کردیم زود ترم اول تموم شه و این لکه ی ننگ از دامنمون پاک شه...(هرچند روزای آخر یه ترم بالایی حالمونو گرفت و گفت از ترم دیگه بهتون می گیم "سال اولی"!)

و ترم اول همین دو روز پیش تموم شد...

اونقدر زود گذشت که نفهمیدیم چی شد!

ترم اول خیلی خوب بود...

ما خیلی زود به هم عادت کردیم...و به کاشان...و به "ترم اولی" بودن...

چقدر زود گذشت...

و اما شعر:

 

دلم پر است و زخم ، بیشتر نمی خورد

درخت پیر باغ من تبر نمی خورد

تبر در آرزوی چیدن نهال هاست

مسیر او به باغ بی ثمر نمی خورد

اگر چه بی مقدمه تمام می شوم

به عشق ناگهانی تو برنمی خورد

زمین ، همیشه نقطه ی شروع رفتن است

به درد انتهای این سفر نمی خورد

اگرچه راه ماندنت همیشه بسته است

ولی نترس...رفتننت به در نمی خورد

برو...به فکر عاشقانه تر شدن نباش

دلم پر است و زخم ، بیشتر نمی خورد....

 

نقد کنید لطفا"...

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 4:34 PM توسط زهرا حاجی حسینی| |

سلام.

با دومین شعری که تونستم در دوران شیرین(!!!) دانشجویی تمومش کنم آپ می شم.

حس می کنم دانشگاه هیچ ربطی به شعر نداره!

اینجا باید یا دانشجو باشی یا شاعر!!!

در هر دو صورت 4 روز در هفته رو باید از صبح تا شب بری سر کلاس.

با این تفاوت که اگه دانشجو باشی باید شب تا صبح درس بخونی و اگه شاعر باشی باید در هفته 8تا انجمن بری و روزا سر کلاس شعر بگی و شبا شعر بخونی و خلاصه همش توو خلسه باشی!

منم که نمی دونم هر دوشم یا هیچ کدوم نیستم که شبا تا صبح فقط می خوابم...و در هفته از بین 8تا انجمن پا رو دلم گذاشتم و یکی رو با همه ی خستگیم بعد از کلاس می رم!

خلاصه دوران شیرینیه!!!

و حالا فقط نقد این شعره که آرومم می کنه.

 

صبح را از تو قرض می گیرم

تا به خورشید اعتماد کنم

می روم سایه ی حضورم را

از سر این جهان زیاد کنم

 

مثل یک تکه یخ در آتش که

گُر گرفته ست سردی بدنش

یا شبیه ادامه ی دستی

که به پایان رسیده خواستنش

 

از خودم خسته می شوم گاهی

مرگ حتی ، حریف دردم نیست

تو بزرگی و من حوالی تو

هرچه دنبال "خود" بگردم ، نیست

 

باید از جای خود بلند شوم

من که دلبسته ی زمین بودم

کاش می شد دوباره برگردم

به همانی که پیش از این بودم

 

قامتم را هنوز می شکند

بغض های کسی که توی من است

پشت سر می گذارمت اما

روزهایی که روبروی من است...

 

می رسد ، انتقام می گیرد

با تبرهای خشم در چشمش

روی پای خودم...نه...می افتم

ناتوانم که چشم در چشمش...

 

می روم با جهان وداع کنم

سایه باشی و آفتاب شوم

تو به خورشید اعتماد کنی

من ولی قطره قطره آب شوم

                                 90/9/24

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 9:3 PM توسط زهرا حاجی حسینی| |

حس عجیبیه...

وقتی از اتاقی که همه ی تنهایی ها و لحظه های قشنگت رو توی اون تجربه کردی متنفر می شی ؛

وقتی خیال می کنی سفیدی دیوار های  اتاقت هر لحظه داره بهت نزدیک تر می شه و چیزی نمونده که تو رو ببلعه ؛

وقتی احساس می کنی دیگه هیچ نیرویی نمی تونه مجبورت کنه ﭘشت میزی بشینی که سال ها سنگینی خلسه های شاعرانه ت رو تحمل کرده ؛

آخرین روزهای بچه کنکوری بودن ٬

یعنی روزهایی که نمی دونی از اینکه داری از شر درس ها و تست های تکراری خلاص می شی خوشحالی ٬

یا از اینکه کنکور – این غول بی شاخ و دم – داره روز به روز بهت نزدیک تر می شه می ترسی ٬

یا از تموم شدن دوران دانش آموزی ناراحتی...

خیلی بده آدم ندونه چه حسی داره!

و این جور موقع هاست که به خودت می گی : حس عجیبیه.......

هرچند توی این مدت وبلاگم تعطیل بود ولی من به خاطر کنکور از شعر نگذشتم.

توی دو – سه ماه آخر که همه ی کنکوری ها روزی 15 – 14 ساعت تست می زنن من 6 – 5 تا کنگره ی شعر شرکت کردم و تقریبا یه ماهی مارکوﭘولو بودم!

و روزی حداقل ۳ - ۲ ساعت با شعرام خلوت می کردم!

اما یه کنکوری حتی اگه درس هم نخونه بازم یه کنکوریه!

واسه یه بچه کنکوری هرچی که اسمش تفریح باشه فامیلی ش عذاب وجدانه...

بلاخره راحت شدم...

فکر نکنم دیگه هیچ وقت حاضر باشم کنکور بدم!همین یه بار واسه هفت ﭘشتم بس بود....  

و حالا بعد از تقریبا یک سال با یه چارﭘاره به جمع دوستان مجازی م برمی گردم .

امیدوارم با نقدتون ازش استقبال کنید :

 

 

از من عبور کن ٬ نکند عاشقم شوی !

این شاخه جز به درد تبر ها نمی خورد

چیزی از این بهار نصیبت نمی شود

دنیا از این که جا بزنی ٬ جا نمی خورد

 

نه...آشیان تازه تری را که ساختی

بردار و از خرابه ی دستان من ببر

از زخم های کارگر و کهنه ام بترس

از شانه های خسته و ﭘوسیده ام ﺑﭙر

 

درگیر بی ﭘرندگی من نشو ! خدا...

- من را برای شعله شدن آفریده است

هر کس که عاشقم شده از ترس سوختن

از شانه های بی ثمر من  ﭘریده است

 

گیرم که اتفاق بیفتی ٬ بهار کو ؟

امن است عاشقانه ی دستان کوچکی

وقتی برای مزرعه فرقی نمی کند

من آشیانه ات بشوم یا مترسکی...

 

آغوش بی بهانه ی من را رها کنی

با اشتباه مزرعه برخورد کرده ای

قلبم برای ﭘر زدنت تیر می کشد

هرچند عاشقم نشوی بُرد کرده ای

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 6:29 PM توسط زهرا حاجی حسینی| |

سلام...

 

کوچه در اشک دخترک گم شد

کوچه یک اتفاق زخمی بود

کوچه از بعد ها نمی آمد

بسته در یک اتاق زخمی بود

 

بعد ها یک کلاغ سرگردان

با خودش مرد قصه مان را برد

مثل خمپاره منفجر می شد...

"درد" در بغض دخترک می مرد

 

بعد خون می چکید از غزلم

و نمی ماند از دلم چیزی

آه...داری دوباره توی غزل

واژه های غریب می ریزی!

 

چه کسی آن دل بزرگ تو را

آمد و چون ستاره کوچک کرد؟!

ابر ها آمدند و بعد از آن

دخترک هم به آسمان شک کرد

 

وضعیت آبی است...می دانم

کوچه مان را کلاغ ها بردند

قصه مان یک دروغ بیش نبود

و تو را اتفاق ها بردند.......

 

 

 

مادرم و تمام مردم شهر

همه از رفتن ات خبر دارند

کسی از کوچه مان شهید نشد

همه ی بچه ها پدر دارند......

 

"جنگ" معنای دیگری دارد

وقتی آن را "پدر" بزرگ کند

(پدرت رفت.....)

      باورش سخت است....

که تو را یک خبر بزرگ کند

 

"جنگ" معنای دیگری دارد

وقتی آن را بزرگ بنویسی

و "پریدن" عجیب نیست اگر

"آسمان" را بزرگ بنویسی

 

"جنگ" یعنی سوال سختی نیست

که:  چرا مرگ ترسناک نبود؟!

"جنگ" یعنی تو پیشمی حتی

اگر این قاب و این پلاک نبود...

 

(کوچه در اشک دخترک گم شد.......)

     - : مقصد آن ستاره کوچه ی ماست

          و پس از سال ها هنوز پدر!

          نام تو اعتبار کوچه ی ماست...                

 

                                                         متولد 2/7/88

                                                                               

                                                                      

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 8:10 PM توسط زهرا حاجی حسینی| |

سلام...

 

آدمایی که فکر می کنن خوشبختن , خیلی خوشبخت تر از کسانی هستن که واقعا خوشبختن و نمی دونن!

 

 این غزل جزء کارهای اخیر منه. یا بهتر بگم , آخرین شعریه که تونستم  تمومش کنم.این روزا هیچ کدوم از شعرام تموم نمی شن...میون اونهمه خوشبختی اینم یه بدبختیه!

 

 

 

به خودم مدتی ست زل زده ام , و از آغاز خود پشیمانم

من خودم را نمی شناسم...نه...چیزی از "مرده ها" نمی دانم!

 

و گناهی نکرده ام...هرچند , قصه ام از همیشه سرخ تر است

"عشق" با خنجرش که می آید رنگ خون می دهد به دستانم

 

و سقوطش چقدر دیدنی است وقتی از چشم باد می افتد

- روی آن گونه های سرخ...و من , عاشق سرنوشت بارانم

 

من از عاشق شدن نمی ترسم , هیجان را بریز توی تنم

"بید مجنون" قصه های توأم ," باد پاییز" شو !...بلرزانم !

 

من "خدا" نیستم که رد بشوم از نگاهی که مرتکب شده ای

و تو" ابلیس" هم که باشی , نه... "من" تو را از خودم نمی رانم

 

از خودم بی تو کوه می سازم , تا تو فرهاد من شوی...اما...

سادگی های من نمی داند می کند تیشه ی تو ویرانم

 

رگ خواب درخت ها تبر است...ریشه ام را بزن...درنگ نکن!

با تو زخم تبر ملالی نیست , با تو در انتظار طوفانم...

 

آسمانت شدم ولی شب شد , تو طلوع مرا نفهمیدی

و میان ستاره ها کردند دستهایت دوباره پنهانم

 

من شبی دست می کشم از خود , رفتنم را کسی نمی بیند

طبق معمول دیر می آیی و تو هم می رسی به پایانم.......

 

 

نقد کنید لطفا...

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 7:14 PM توسط زهرا حاجی حسینی| |

 

سلام...

 

 

رفتی...ستاره های مرا جا گذاشتی

با رفتنت مرا به خودم واگذاشتی

 

رفتی...عذاب زاده شد و شعله سر کشید-

داغی که روی سینه ی دنیا گذاشتی

 

گنجشک ها به پای پریدن تلف شدند

پرواز را برای قفس ها گذاشتی؟!

 

با چشم هات رد شدی از ماه و پرگرفت-

ردِّ عبور تو که به دریا گذاشتی

 

کم بوده ام همیشه...تو از من بزرگ تر-

روی حضور مختصرم پا گذاشتی

 

جنگل شدم ... برای تو کم بود وسعتم...

این شاخه را برای تبرها گذاشتی

 

باید مرا دوباره بسازی ، ولی بزرگ

کار کمی که نیست به فردا گذاشتی!!!

 

حالا بگو چکار کنم آسمان من!-

با این همه ستاره که اینجا گذاشتی

 

                               تاریخ تولد: 2/5/89

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 12:37 PM توسط زهرا حاجی حسینی| |

سلام.

بلاخره تموم شد...اونقدرها هم که می گفتن سخت نبود.البته به قول یکی از دوستام اگه پاسخ نامه ها شبیه جوابای ما باشه هممون بیست می گیریم.

امتحان نهایی...اولین گام به سوی آینده ای که دارم روشنی و قشنگی شو از دور می بینم.

کم کم دارم آماده می شم برای کنکور.

"موفق ها از تابستان شروع می کنند"

و احتمالا بازم سه ماهی در اینجا تخته می شه.

چی کار کنیم دیگه...؟ما هم رفتیم تو صف بچه کنکوری ها...

 

با یه مثنوی قدیمی (قدیمی یعنی مربوط به سال 87) به روز کردم.

می خوام با تبر و چکش و هرچی که دم دستتونه بیفتید به جونش.ممنون می شم حسابی ادبش کنید.

 

 

آن دور ها چیزی شبیه من قدم می زد

انگار حرف از این که بی او آمدم می زد

 

انگار افکارش پر از خط های مبهم بود

شاکی از این که توی دنیا شکل آدم بود...

 

- تقدیر را در چین پیشانی چروکش کرد

با اتهام این که در بیراهه کوکش کرد

 

می خواست گم باشد درون نقطه ی "آدم"

بیتی نوشت و اولش غم...آخرش هم غم...

 

تکرار می شد پشت هم بر روی جاپایش

هر بار می شد بیشتر دلبستگی هایش

 

باران نیامد اشک هایش را ببیند...نه...

باید خودش را در نباید ها ببیند...نه؟

 

باید همیشه آسمان ها را ورق می زد

دنبال خود غم های دنیا را ورق می زد

 

باید برای خستگی ها تکیه گاهی داشت

دنیا جهنم بود...آخر او گناهی داشت؟؟؟

 

دست جنونش روی سیم آخری لرزید

این بار جدی بود...قلب دختری لرزید

 

آن دور ها چیزی شبیه من به خود زد مشت...

در آینه تصویر یک دختر خودش را کشت................................

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 8:3 PM توسط زهرا حاجی حسینی| |

سلام...

از دوستانی که پست قبلی رو سر زدن و نقد کردن کمال تشکر رو دارم.

 

سال جدید برای من  سال پر مشغله و آینده سازیه.به همین خاطر دیر به دیر به روز می کنم.دارم آینده سازی رو با اشتیاق شروع می کنم.امیدوارم از پسش بربیام.

از زهرایی که سال پیش بودم راضی ام(فکر نکنید "از خودراضی" ام.فقط چون جای خودمو یه کم توی آینده محکم کردم خوشحالم.)

 

امروز با وجود حال جسمانی افتضاحی که دارم با چندتا رباعی به روز کردم.چون وقتی حالم خوبه درس می خونم و وقت این کارو ندارم.فکر کنم حکمت حال بد امروزم هم همین باشه....

 

 

 

باران!...تو فریب گریه ها را نخوری

از این همه چتر در زمین جا نخوری...

بارانی من مال تو...آن را تو بپوش

این قصه زمستان شده......سرما نخوری!!!

 

 

 

 

ماه عاشق دریا شد و ماهی فهمید

چشمک زد و آب با نگاهی فهمید

تا ماه ندزدد دل دریای ات را *

این داغ بزرگ را نخواهی فهمید

 

 

 

 

از وحشت عاشق شدنش می لرزید

از سردی دست تو تنش می لزرید

باران!...به زمین چه گفتی آن شب؟ که زمین

تا صبح تمام بدنش می لرزید..........

 

 

 

 

این قصه ی تلخ اگر که آغاز نداشت

در کوچه کسی پنجره ی باز نداشت

در دام قفس پرنده بودن می مرد

آن مرد اگر هوای پرواز نداشت

 

 

 *

اینجوری خونده می شه:

              تا ماه ندزدد دل دریایت را.......

 

لازم نیست که دوباره بگم نقد کنید؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 6:4 PM توسط زهرا حاجی حسینی| |