تبليغاتX
از دلت یک انار می افتد... -






















از دلت یک انار می افتد...

سلام...

از دوستانی که پست قبلی رو سر زدن و نقد کردن کمال تشکر رو دارم.

 

سال جدید برای من  سال پر مشغله و آینده سازیه.به همین خاطر دیر به دیر به روز می کنم.دارم آینده سازی رو با اشتیاق شروع می کنم.امیدوارم از پسش بربیام.

از زهرایی که سال پیش بودم راضی ام(فکر نکنید "از خودراضی" ام.فقط چون جای خودمو یه کم توی آینده محکم کردم خوشحالم.)

 

امروز با وجود حال جسمانی افتضاحی که دارم با چندتا رباعی به روز کردم.چون وقتی حالم خوبه درس می خونم و وقت این کارو ندارم.فکر کنم حکمت حال بد امروزم هم همین باشه....

 

 

 

باران!...تو فریب گریه ها را نخوری

از این همه چتر در زمین جا نخوری...

بارانی من مال تو...آن را تو بپوش

این قصه زمستان شده......سرما نخوری!!!

 

 

 

 

ماه عاشق دریا شد و ماهی فهمید

چشمک زد و آب با نگاهی فهمید

تا ماه ندزدد دل دریای ات را *

این داغ بزرگ را نخواهی فهمید

 

 

 

 

از وحشت عاشق شدنش می لرزید

از سردی دست تو تنش می لزرید

باران!...به زمین چه گفتی آن شب؟ که زمین

تا صبح تمام بدنش می لرزید..........

 

 

 

 

این قصه ی تلخ اگر که آغاز نداشت

در کوچه کسی پنجره ی باز نداشت

در دام قفس پرنده بودن می مرد

آن مرد اگر هوای پرواز نداشت

 

 

 *

اینجوری خونده می شه:

              تا ماه ندزدد دل دریایت را.......

 

لازم نیست که دوباره بگم نقد کنید؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 6:4 PM توسط زهرا حاجی حسینی| |